بر میگردم از تو در توی کوچه ها
از خیابانهای لاغر و دراز
که مرا به سوی بزرگی برده اند
بر میگردم
با کفشهای پاره و عصائی ساده
با چشمها و دستهای که هنوز بوی کودکی می دهند
اما ایا؟
همبازی هایم مرا خواهند شناخت؟
اینجا همانجاست
همان کوچه دلتنگی با یاس های سپید
و درخت بیدی
که از سرمای زمستان نهراسید
و همان پرنده ای
که دم از بهار میزند...
اینجا. همان جاست
شاید " خانه دوست...
|
+| نوشته شده توسط
mandy67 در یکشنبه هجدهم مرداد 1388
|